کد خبر : 146153

  چند روز قبل از عملیات والفجر 8 ، وقتی دستور آمد همه چیز را به تعاون تحویل بدهیم، مهدی دستم را گرفت و پشت به یک دیوار کاهگلی نشست و خیره به چشم هایم نگاه کرد. شهید محمد تقی قویدل، که روحانی محقق و بذله گویی بود، از کنار ما می گذشت. گفت:« خوب […]

 

چند روز قبل از عملیات والفجر 8 ، وقتی دستور آمد همه چیز را به تعاون تحویل بدهیم، مهدی دستم را گرفت و پشت به یک دیوار کاهگلی نشست و خیره به چشم هایم نگاه کرد. شهید محمد تقی قویدل، که روحانی محقق و بذله گویی بود، از کنار ما می گذشت. گفت:« خوب سیاحت کن. فردا را چه دیدی» من بی اختیار به مهدی گفتم:« اگر کسی رفتنی باشد، فکر کنم حق من است!» مهدی گفت:« طاقت داری چیزی بگویم؟» گفتم:« اگر نگویی، دیگر پیش من نیا، طاقت شنیدن هر خبری را دارم» دنیا روی سرم خراب شد وقتی که آن شمشاد راست قامت گفت:«می خواهم بگویم که من در این عملیات، به خواست خداوند شهید می شوم» گفتم:« فکر کردی! این تب عملیات است. تو کجا و شهادت کجا!»دیگر چیزی نگفت و بر خواست و مرا با افکار مشوش خود تنها گذاشت……… احساس کردم آن روز، مهدی حقیقتی را به من گفت که از درک آن عاجز بودهام. برگرفته از کتاب آبراه هجرت ص 46و47