کد خبر : 71239

123

بقعه شاهزاده احمد (شاه چراغ) گگ مد یا گگ احمد یا سید احمد در جنوب بخش پاپی در دهستان مازو در محلی به نام دشت لاله واقع شده است که نظرات متفاوتی در این رابطه از مردم نقل می شود اما آنچه بیشتر مورد توجه است اینکه حضرت احمد بن موسی (ع) در یکی از […]

بقعه شاهزاده احمد (شاه چراغ) گگ مد یا گگ احمد یا سید احمد در جنوب بخش پاپی در دهستان مازو در محلی به نام دشت لاله واقع شده است که نظرات متفاوتی در این رابطه از مردم نقل می شود اما آنچه بیشتر مورد توجه است اینکه حضرت احمد بن موسی (ع) در یکی از سفر های خود در این مکان توقف می کند و به دلیل احترامی که مردم برای ایشان قائل هستند دختری از یکی از طوایف را به پیشنهاد خود طایفه خواستگاری می کند ولی قبل از همبستر شدن با ایشان می گوید اگر انگشت توی دهان این دختر گذاشتم و نمیرد همسری با وی را قبول می نمایم در غیر این صورت منصرف می شوم.
حضرت این کار را انجام می دهد و دختر می میرد وآن را در این محل فعلی دفن می کنند حضرت در مدتی که در این مکان زندگی می کرده دشمنانی داشته از جمله اهالی روستای ننویان که تعداد ۱۷۷۰ خانوار بوده اند و رئیس انها شخصی بوده به نام سلارقاصی که با حضرت به مبارزه بر می خیزد.
حضرت بزی داشته بنام بز گد (بی شاخ) که شیر زیادی داشته و خیلی از افراد از شیر بز آن خضرت استفاده می کردند یک روز طایفه ننویان آن بز را به سرقت می برند و ذبح می کنند سرانجام حضرت وقتی متوجه گم شدن بز می شود به جسجو می پردازد و از هرکس می پرسد اظهار بی اطلاعی می کنند تا اینکه حضرت بز را صدا میزند نا گهان بز یا صدای حضرت از داخل دیگ صدا میده و طایفه ننویان رسوا می شوند حضرت به آنها نفرین میکنند به ناگهان سیل عقرب به روستا سرازیر می شود و تمام اهالی روستارا نیش می زنند و به هلاکت می رسانند بجز ننه پیرزنی که او هم خارج از روستا بوده وقتی ماجرا را می شنود و ملاحظه می کند مسیرش را تغییر می دهد و به کاشان فعلی وارد می شود وقتی که اهالی کاشان علت حضور وی را می پرسند توضیح می دهد که جانوری همه اهالی روستایش را نابود کرده می پرسند چگونه جانوری بوده ضمن بازگویی ماجرای حضرت شکل عقرب را با گل درست می کند که به آنها نشان دهد ناگهان گل جان میگیرد و پیر زن را می کشد و مردم آنجا نیز از مریدان آن حضرت هستند طایفه هیودی هم از مریدان آن حضرت هستند و گوشت بز گد نمی خورند.

روایت دیگر در کتاب تاریخ دورود نوشته آقای مرادحسین پاپی آمده است. وی مـی نویسد که (… نقل است که یک گروه سیصد نفری ازسـادات عـلوی بعد ولایتعهدی حضرت امام رضا (ع) در میان جمعی حدود دو هزار نفر از طریق اهواز وارد ایران شدند حاکم اهواز به دستور مــــــامون عباسی از ورود آنها جلوگیری نمود. ولی با جنگ وگریز داخل شده و درشهرهــا متفرق گشته اند؛از آن جمله احمد بن موسی (ع) شاه چراغ است.

در ارتباط با قیام احمد بن موسی ( ع ) بعضی از نویسندگان تعداد افرادی که همراه حضرت بوده اند را سه هزاروگاهی دوازده هزار ذکر کرده اند.
در رابطه با مسافرت حضرت احمد بن موسی (ع) به طور خلاصه چنین نقل شده است که حضرت با عده ای از یاران خود و سادات علوی که از مهمترین آنها می توان افرادی همانند: سیدعبدالرحمن، سید جمال الدین محمد (جمال کل) سید جما ل للدین بن حسن کلاه پشمین، سید فیروزه کلاه، سید نورالدین گیمد، سید ابراهیم، سید ابوالحسن، سید محمد، سید نظام الدین، سید محمد زیبا، سیدکمال الدین سید ظله، بابای لنگ، سلیمان زرد و دهها نفر دیگر را نام برد که وارد خوزستان شدند و در آنجا بنا به نقلی حاکم اهواز به دستور مامون از ورود آنها جلوگیری نمود. اما کاری از پیش نبرد و آنان به طرف شهرهای دیگر ایران حرکت کردند.
نوشته شده که احمد بن موسی (ع) با یاران خود موفق گردید که به شهرهای طوس، بلخ و مشهد عزیمت نماید و چند روزی در آنجا به تبلیغ مسایل اسلامی و افشای ماهیت حکومت مامون بپردازد که افراد زیادی از جمله ملک حمزه طوسی با حضرت ملاقات نموده و با ایشان هم سفر شدند. مامورین مامون بسیاری از سپاهیان حضرت را قتل عام نمودند که مجبور شد که از آنجا به اصفهان سفر نماید. هنگامی که وارد اصفهان شد مورد استقبال بزرگان و علما قرار گرفت .
علمای اصفهان از جمله (پیشوای شهر و شیخ بابا ببروک، سید حسن گیلانی، کشاس خرسوار موالی که ظاهراً اهل یمن بوده اند و … ) به غیر از سید حسن گیلانی نیز با حضرت هم سفر شدند. بعد از چندی اقامت در اصفهان وکاشان به علت آزار و اذیت مامورین از این شهر خارج شده به طرف لرستان عزیمت فرمودند. بعد از خارج شدن از اصفهان حضرت با چهارصد مرید خود به سیلاخور جاپلق و شولان (شول آباد ) وارد شده که در شولان با حاکم ستمکاری به نام (فروت ) ملاقات نمودند. فروت چهل تن را به نزد حضرت فرستاد و وی را به قلعه خمود دعوت کرد. بعد از این که حضرت به منزل فروت رفتند وی از حضرت پرسش هایی درباره مذهب مکان و مسکن ایشان سئوال نمودند.
در اینجا حضرت توضیحات لازم را به وی داده و ایشان را به اسلام دعوت نمودند اما ایشان نپذیرفت که در آخر مورد نفرین شاهزاده احمد قرار گرفته و خوار شدند. بعد از آن به جانب شهر بروجرد حرکت کردند، حاکم بروجرد شخصی بود به نام شیخ فولاد که وقتی خــبر رسیدن حضرت به وی رسـید با سپاهی بسیار زیاد به یـــاران احمد بن موسی (ع) تاخته و عده ای را به شهادت رسانده و صد و پنج نفر را زخمی و مجروح نمود که شاهزاده احمد به طور اجبار از بروجرد به منطقه گرو ( گرآب ) و سپس به منطقه (هرو ) در بخش زاغه امروزی سفر نمود و به سیلاخور و شولان روی آورد بعد به کوههای گریت وارد و مدتی کمی در آنجا اقامت می نماید و مسجدی به نام دارنماز احداث می نماید سپس به سمت کرناس و محل کنونی مقبره شاهزاده احمد وارد می شود.

شول بز گد (داستان بزبی شاخ یااصطلاحاً (گد)که متعلق به شاهزاده احمد (ع) بوده و توسط قوم ننویان دزدیده می شود و حکایتی دلنشین و عبرت آموز دارد. در این شعر روایت داستان این بز بی شاخ که توسط (دشمنان شاهزاده احمد) دزدیده می شود این بز به اذن خدا و فرمان شاهزاده احمد دارای کراماتی بوده که سینه به سینه از زمان حیات آقا شاهزاده احمد تاکنون نقل شده است و توسط خادمین آن امامزاده در مجالس خاصی خوانده می شود.

به نام خالق دانای اکبر / کریم و قادر و حی توانگر

بیا بشنو حکایت از بز گد/ حکایت گویمت از نیک و از بد

چه شرح است یک بزی هرگز نزادی/ مریدان را تمامی شیر دادی

نزاییدی نه تگه میخوریدی (باردار میکردی) / به حکم گگ احمد شیر آفریدی

به هر روز سه نوبت داد بز شیر/ زشیر بز شدندی جملگی سیر

اگر خسته شدی شخصی به دردی/ شفا آورد اگر شیرش بَخوردی

به صحرا چون که میرفت آن بز گد / به حاصل هیچ که نقصانی نمیزد

پلنگ و گرگ و شیر جمله با هم / بُدند با بُز همیشه یار و همدم

چنان رسم در میان خود نهادند / به نوبت پیش آن بز می ستادند

زیک جایی بشد مهمان ایشان / بگفتند حال بز را هم بدایشان

که دارد یک بزی آن مرد درویش / شود شیرش ز شیر گله ها بیش

هر آنگاهی که دفنش نکنید زود / کند قوم تورا یکباره نابود

سلار (رئیس قوم) با جمعیت با هم نشستند / برای بز گد تدبیر بستند

به غیر از فکر بز فکری ندارند / شب اندر روز انگشت می شمارند

روید آن بز جادو را بیارید / سرش ببرید و در نزد من آرید

اگر من بز او را مرده بینم / در این مسکن چنان ساکت نشینم

چو برگفت این سخن سلار قاضی / همه براین سخن گشتند راضی

همه بر این سخن گشتند به یک راه / خدا داند چه خواهد کرد فردا

چنان بر کوه روید پیوار پیوار (آهسته آهسته)/ کلاغ بر خون بز نبود خبردار

چنان دزدید که درویشش نداند / کند جادو گری بز را ستاند

بگفت دزدان که دولت یار باشد / اگر در صد هزاران غار باشد

به یک لحظه از آن غارش درآریم / سرش ببریم و درنزد تو آریم

کلاغ از شانه چپ کرد صدایی / که دارد بز گد امروز بلایی

لعینان (دشمنان) از چپ و راست حمله دادند / کمند در گردن آن بز نهادند

کشیدند و ببردند آن بز گد / دمادم بز بگفتا یا گگ احمد

بگفتا بز که من هستم فرشته / زبهر گگ احمد ما را سرشته

کمی از کار خود اندیشه دارید / خدا را در نظر ما را گذارید

چنان جادوگراست جادو نمایان / بزش حرف میزند چون آدمیان

یکی زان قوم بی حیا و مردود / بگفتا کشتن بز را کنید زود

لعینی خنجری از قد کشیده / همان ساعت سر بز را بریده

همان ساعت که خون در دامن افتاد / بیامد سنگ و چوب و گل به فریاد

سر بز را میان دیگ نهادند / بسوختند آتش و دمش بدادند (فوت کردن به آتش)

سه شب در دیگ بود و نپخت آن / تمام هیمه ها را میبرید آن

بگفتا آن لعین پیر است بز آن /شب اندر روز به جوش آید به غزگان (پاتیل بزرگ)

سه روز ماندند و بز از کوه نیامد / مریدان جمله گفتند یا گگ احمد

مریدان جملگی در غم و اندوه / کجا چرد و نیامد بز از این کوه

مریدان جملگی در انتظارند / که مهمان آمده قاتق ندارند (غذای مهمان)

یکی گفتا که شاید دزد بردش / یکی گفتا که بلکه گرگ خوردش

یکی گفتا غلط کرده است از راه / یکی گفتا که بز افتاده در چاه

گگ احمد گفت چرا بیهوده گویید / مگر غافل از این قوم ننویید

به غیر از ملت سالار قاضی / کسی برمن ندارد همچو بازی

به ریشخند آمدند بزم دزیدند / در این عالم مرا کم دسته دیدند

به حق کردگار چرخ گردون / کنم کاری که هی گویند به دورون

گگ احمد گفت اسبم را کنید زین / کنم جنگی برای ایزد دین

بیاوردند اسب شاه در دم / به پشت آن نهادند زین محکم

بیایید ده و دو با مردم خویش / بقیه مریدان مرد درویش

بیایید ده و دو مرد نمازی / رویم به پیش آن سلار قاضی

ز چوب اشکن (نام منطقه است) در آمد شاه به پایین / به پابوسش نیامد کفر بی دین

یکی خواهم رود قاضی سلاره / که درویش گفتگویی با تو داره

بیامد مرد قاضی در بر شاه / نشست آن در برش با خصم و اکراه

سلامش کرد آن شه شهنشاه / علیکش را نداد آن گبر گمراه

گفت مگر از آدمی صفت نزادی / علیکی بر سلام ما ندادی

گهی درویش گهی جادو نمایی / که ما با تو نداریم هم صفایی

روید از خام و پخته هر چه دارید / بیارید جمله در بارش گذارید

رود جایی دگر بهری ستاند / که در بالین ما امشب نماند

گگ احم گفت کی مهمان شما را / که نوشد آب یا نان شما را

جهنم را مقام خود گذارید / بز گد را که دزدیدید بیارید

چه دزدیدیم که ما را دزد خوانی / سخن بی فایده گویی ندانی

سخن بیفایده گویی به اندیش / مگر ابله شدی ای مرد درویش

اگر داری گواهی نقد و حاضَر به جای یک بزت بستان دو ده سر

اگر نیستت گواه ای هوشمندان / دزد نگرفته را چون شه به میدان

بگویم تا زاسبت اندر آرند / بلایی ناگهان بر سرت آرند

ببندند هر دو دستت آن سه دزدان / ستانند اسب تو در خرج دیوان

تضرع کرد و گفتا :یا الهی/ زمن میخواهند این گبران گواهی

توآگاهی و بینایی به هر گاه/ همین خواهم که بز آید به آوا

ندا از آسمان و لطف از غیب / چرا دلگیر هستی ای شاه بی عیب

چرا از بهر بز غمگین نشستی / بکش آواز به هر جایی که هستی

دو دفعه کرد گد گد شاه گگ احمد/ بزش در دیگ نعران (نعره کشیدن) ناله میزد

سر پخته زدیگ کرده حکایت / بگفتا لبیک یا شاه ولایت

مریدان چون که آوازی شنیدند / زبهر بز به هر خانه دویدند

سر بز را میان دیگ دیدند / پس آنگاه آه و واویلا کشیدند

گگ احمد گفت آن سر را بیارید / میان تشت در نزدم گذارید

بیاوردند سر را در بر شاه / خلایق جملگی ایستاده در پا

به ساعت در زبان حال بگشاد / به روی سید و صلوات میداد

الا سید که از عشقت بکوشم / گهی بینا گهی اندر خموشم

از آن روز الست (ازل) این را نوشتم / بحمد الله که قربانی تو گشتم

سه شب از خدمتت افتاده ام دور / شدم از غصه ات بیمار و رنجور

از این دنیا من کامی ندیدم / ز دست کافران ضربی چشیدم

اگر شاه منی شاه لرستان / الهی حق من زین قوم بستان

چنان معجزنما معجزنما کرد / به ساعت سر پخته چون هما (پرنده خوشبختی) کرد

به پیش خلقان چون هما شد / به فرمان خدا اندر هوا شد

خداوندا به حق جمله پاکان / به کنج عرش و سوره های قران

تو بر قوم ننو بفرست بلایی / که از آنان نماند آشنایی

هنوز اندر دهان شاه دعا بود / که ابر از آسمان نازل بشد زود

سیه بود و کبود و زرد و ناخش (ناخوش) / چنان غرید چون دریای آتش

چنان میزدی دریای عمان / درخت و کوه و صحرا گشت لرزان

بیافتادند در قوم ننویان / بگشتند همچو آدم در میانشان

تمامی را بخوردند و بکشتند / به فرمان خداوند جهانیان

هزار و هفتصد و هفتادخونه / از آن شهر ماند باقی یک نشانه

از آن شهر ماند باقی یک زن پیر / نمی دانست که او را چیست تدبیر

خیالی کرد آن زن تا گریزد / رود جایی تا عقرب را نبیند

خیالی کرد آن زن رفت به کاشان / غریب و بیکس و زار و پریشان

چه عمری دوست بود شاه شهنشاه / که زن بگریزد و عقرب به همراه

شده بر خانه ای آن شب زن کرد / به نیش عقرب آن پیر زن مرد

کسی عقرب گزد گوید گگ احمد / نبیند هرگز از عقرب کسی بد

السلام علیک یا احمدبن موسی الکاظم(ع) السلام علیک یا شاهزاده احمد

 

منبع: میراث اندیمشک